امیر عطاامیر عطا، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 17 روز سن داره

امیرعطا جون Amir Ata Jon

سلام به همه دوستای گلمون... باورم نمیشه بازم اومدم اینجا، به زودی اینجارو به روز می کنم... 🤩🤩

مدتی پیش...

94-7-28 نازنینم واقعا که عمرمون با چه سرعتی داره میگذره...  گل پسرم 42 ماهگیتم پشت سر گذاشتی.. برات همیشه آرزوی خوشبختی دارم.. خدارو شکر با همه اتفاقات تلخ امسال مکه خالجون اینا به سلامت برگشتن و خدای مهربونو شاکریم از این بابت.. بریم سراغ عکسات که از تابستون هست تا این روزهامون که به قول خودت مرد شدی و با بابایی میری هیئت.. مرد کوچولوی مامان.. فدای مردونه حرف زدنت که گاهی جوگیر میشی و صداتو کلفت می کنی و حرف میزنی برامون..  از بازی های پدر و پسری.. از بازی هایی که گاهی خیلی دخترونه میشهههه خونه خالجون.. شما و پسر خاله علی که حسابی از برگشت...
28 مهر 1394

به رنگ عطا

94-6-18 نازنینم دیگه چیزی از تابستون هم نموند و به پایان سه و نیم سالگی تو.. عزیزکم روزی میاد که ایشالله من و شما این روزها در تدارک وسایل مدرسه ت خواهیم بود ... مادر و پسری. امسال محیا برای پیش دبستانی ثبت نام کرده . تو هم از خیلی وقت پیش مدرسه مدرسه می کنی..  مدام میگی جورابامو بده خودم بپوشم..غذامو خودم.. این کار خودم.. اونکار خودم..وگرنه مدرسه نمیذارن منو!! همش ازم درباره مدرسه میپرسی..معلم..بچه ها.. امیدوارم به وقتش هم اینقدر علاقمند به مدرسه باشی گلم. خب بریم سراغ عکسا.... مهمونی هاییکه به مناسبت رفتن خالجون اینا بود... این از دسر خونه خودمون... سالاد الویه ...
18 شهريور 1394

می گذرونیم

94-5-31 عزیزکم سلام.. پسر نازنینم مامانی یکم تنبل شده.. دی ره دیر میام اینجا ولی خب آخه این روزها هم حسابی سرمون گرمهه...خاله جون آمنه داره میره مکه ایشالله و حسابی مشغولیم.. پسر منم که این روزها حسابی آقا شده و بلبل زبون.. دیگه واقعا مرد شدی....بیشتر کارات تکرار کارای باباست... تو ماشین که می شینیم تا برسیم مقصد دایم در حال ماشین روندنی...امممممممممم..اممممممم و جالب اینکه با گاز دادن های بابایی هم خودتو مچ می کنی.. این روزها همش دوسداری با بچه هابازی کنی و گاهی اگه بازیت ندن یا خسته شن و ... حسابی گریه زاری راه میندازی..آخه تو گروه دخترا تنها افتاده پسر گلم.. این پستو دارم با عجله برات می...
31 مرداد 1394

تابستون...

94-5-1 عزیزکم سلام... ماه رمضون تموم شد با همه خوبی هاش.. یکمی گرما اذیت می کرد و کلا حال نداشتم برای خیلی از کارها...یکیشم آپ کردن وبلاگت بود.. گلم بعد از کمک به من برای چیدن سفره..حتما دعا هم میخونیدی آماده مهمونی رفتن.. این گیره هارو زدی به لباست و میگی مامان من پلیسم... یه مدتیه به لطف یکی از دوستان توی 1 گروهی عضو شدیم و سرگرم فعالیت و کاردستی ... هستیم.. فروشنده شدی.. نازنین پسرم خدا همیشه پشت و پناهت... ...
1 مرداد 1394

افطاری باباجونی

94-4-9 نازنینم این عکسا مربوط به 5 روز پیشه...خونه باباجون گل... فدای پدر گل و مهربونم.... این 2 تا وروجکو نیگاااااا.. خدایا سایه پدر مادر ها بالای سر فرزندانشون برقرار..آمین.. پدر مهربونم خیلی دوستت داریم.. ...
9 تير 1394

پیک نیک جمعی

94-3-26 گلم دیروز رفتیم باغلار باغی...البته اینبار خیلی هم جمع نبودیم.. فقط 2 تا خاله جون ها و ما.. ما هم اولش نمی خواستیم بریم ولی دیدم تو خیلی ذوق داری دیگه رفتیم مهمون خاله جون با اینکه دیگه هیچ خاطره ای از هیچ شهر بازی برای من خوشایند نیست ولی به خاطر شادی تو حاضرم از خودم بگذرم.. فدای تو بشم که خیلی به وسایل بازی تمایل نداشتی... فقط ماشین برقی و 1 قطار کوچولو سوار شدی.. به همه مون هم می گفتی من قصر بادی نمی رم ها..بچه ها هلم میدن.. به هر حال شب خوبی بود ... بهمون خوش گذشت... اینارو تازه تو ورودی گذاشتن...جالبن..   جای مح...
26 خرداد 1394

آغاز 40 ماهگیت مبارک نازنینم

94-3-26 سلام به پسر 40 ماهه مستقل و باهوش و آقا...عزیزکم ماهگردت مبارک...  هدیه این ماهت... پسرک ما این روزها مثل بلبل فارسی صحبت می کنه و حسابی بایلینگوئیل شده به برنامه های بخش خردسال پویا علاقه منده و می بینه شعر یه توپ دارم قلقلیه و سوره توحیدو میخونه دیالوگ های کارتون ها یا کتاباشو با خودش تکرار می کنه شدیدا به دنبال علت هر چیزی به حدی که گاهی مامان این شکلی میشه عاشق ماشین بازی و بیزار از مسواک نازنینم دلم شادیت را آرزو دارد...پس شاد باش تا می توانی.. ...
26 خرداد 1394

این 2 روز تعطیلی

 94-3-16 عزیزکم همیشه این 2 روز تعطیلی خرداد کسل کننده ست... 14 عصری رفتیم ایل گولی که ای کاش حرف بابارو گوش کرده بودیم(که امروز خیلی شلوغ میشه) و نرفته بودیم...اصلا نشد بریم دور استخرش یا اون بالا بالاها...چون تو هم ماشین میروندی برگشتیم پایین دوری زدیم کمی نشستیم و ... توی کل مسیر بازی والیبال چند نفره  یا بدمینتون برپا بود.. بابایی داشت می گفت این وسیله کلی هیجان داره و ...تو هم در حال تماشایی.. 15 هم بند و بساط جمع کردیم و رفتیم پیک نیک... روز خوبی بود نسبت به روز قبلش.. تو هم حسابی بازی کردی...1 دوستی هم پیدا کرده بودی (اسراء).. مشغول بودین با هم...تا شب اونجا بودی...
17 خرداد 1394

گوشی

گاهی همسری تو خونه منو خانوم طلا صدا می کنه که البته اگه گل پسری هم حواسش به ما باشه خطاب به باباییش میگه...این مانی منه...که این حرفو همیشه خطاب به باباش میگه وقتی بهم بگه خانوممه....زنمه..  چند روز پیش امیر عطا خطاب به مامانی:گوشیم کو؟؟  (شایان ذکره که مکالمات پسری با گوشیش گاهی بسیار شنیدنی ست) مامان:تو اتاقت پسرم.. و عطا بدو بدو میره گوشیشو میاره.. مامان:عطا به کی میخوای زنگ بزنی؟؟ عطا با خنده و صدایی شیطون:به خانوم طلام... من و بابایی اولش اینجوری   و بعد    کلی سه تایی خندیدیم قند عسل من.. (سه سال و دو ماه و بیست و چهار روزه) فدای پاکی...
17 خرداد 1394